> كلاه ايمني jsp

5,500 تومان

> لباس كار دوتيكه دورنگ

10,000 تومان

> کرم 2عددي شارک پاور مخصوص آقایان

38,000 تومان

> عطر 2i2 s--y محرک مردانه

9,500 تومان

> اسپری تاخیری دوز 125000 اورجينال كانادا

22,000 تومان

> لباس كارطرح كانادا

28,000 تومان

> دستكش چرمي

1,290 تومان

> دستکش کف دوبل چرمی

1,500 تومان

> روغن مورچه اصل نگین طلا با مجوز بهداشت

8,500 تومان

> عطر 2i2 s--y محرک زنانه

9,500 تومان

> قرص ویگو-چهار عددی

19,000 تومان

> كلاه ايمني ارزان ومناسب

1,400 تومان

> کرم گياهي ژل فورت( Gell Fort Cream )

24,000 تومان

> کرم لارگو (افزایش حجم وسايز وتاخیری

33,500 تومان

> دستكش بافتني كاموائي

12,100 تومان

> قرص مگنا RX+

145,000 تومان

> اسپری تاخیری لارگوlargo delay spray

19,000 تومان

> قرصهاي آمريكايي ويگو : مخصوص مردان

19,000 تومان

> میکروفون مخفی بیسیم (Hidden microphone)

7,700 تومان

> GOLD FLY

20,000 تومان

> اسپانیش فلای-رفع مشکل سرد مزاجی

29,000 تومان

> قرص مگنا RX+(افزايش طول و ضخامت)

145,000 تومان

> قطره خوراكي اسپانيش فلاي مخصوص بانوان

28,000 تومان

> ژل آ.م.ی.ز.ش.ی سیمپلکس فرانسه

18,000 تومان

> کرم بزرگ و سفت کننده باسن پارتنر فرانسه

48,000 تومان

> حديده فرااصلي موجود در بازارسايز20

14,000 تومان

> شارك پاوركرم:افزايش قطر و سايز عضو مردان

39,000 تومان

> لارجر باكس پرواكستندر ويژه : مخصوص مردان

99,000 تومان

> کرم تاخیری اورجینال

25,000 تومان

> کرم لارگو _ افزايش طول وقطر عضو تناسلي

33,500 تومان

من و تنهایی



من و تنهایی

حتی اگر تنهاترین تنهاها باشم باز خدا را دارم او جانشین تمام نداشته های من است

عشق به شکل پرواز پرندست


عشق خواب یک آهوی روندست

من زائری تشنه زیر باران
عشق چشمه آبی اما کشندست
من میمرم از این آب مسموم
اما اونکه از مرده عشق تا قیامت هر لحظه زندست
من میمیرم از این آب مسموم
مرگ عاشق عین بودن اوج پرواز پرندست
تو که معنای عشقی به من معنا بده ای یار
دروغ این صدا را به گور قصه ها بسپار
صدا کن اسممو از عمق شب از لب به دیوار
برای زنده بودن دلیل آخرینم باش
منم من بذر فریاد خاک خوب سرزمینم باش
طلوع صادق عصیان من بیداریم باش
عشق گذشتن از مرز وجوده
مرگ آغاز راه قصه بوده
من راهی شدم نگو که زوده
اون کسی که سرسپرده مثل ما عاشق نبوده
من راهی شدم نگو که زوده
اما اونکه عاشقونه جون سپرده هرگز نمرده...

نوشته شده در چهارشنبه ۱٦ تیر ۱۳۸٩| ساعت ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ| توسط زینب| نظرات () |

دلیل بودن تو




هر کسی دوتاست .

و خدا یکی بود .

و یکی چگونه می توانست باشد ؟

هر کسی به اندازه ای که احساسش می کنند ، هست .

و خدا کسی که احساسش کند ، نداشت .

عظمت ها همواره در جستجوی چشمی است که آنرا ببیند .

خوبی ها همواره نگران که آنرا بفهمد .

و زیبایی همواره تشنه دلی است که به او عشق ورزد .

و قدرت نیازمند کسی است که در برابرش رام گردد .

و غرور در جستجوی غروری است که آنرا بشکند .

و خدا عظیم بود و خوب و زیبا و پراقتدار و مغرور .

اما کسی نداشت ...

و خدا آفریدگار بود .

و چگونه می توانست نیافریند .

زمین را گسترد و آسمانها را برکشید ...

و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود .

و با نبودن چگونه توانستن بود ؟

و خدا بود و با او عدم بود .

و عدم گوش نداشت .

حرف هایی است برای گفتن که اگر گوشی نبود ، نمی گوییم .

و حرفهایی است برای نگفتن ...

حرف های خوب و بزرگ و ماورائی همین هایند .

و سرمایه ی هر کسی به اندازه ی حرف هایی است که برای نگفتن دارد ...

و خدا برای نگفتن حرف های بسیار داشت .

درونش از آنها سرشار بود .

و عدم چگونه می توانست مخاطب او باشد ؟

و خدا بود و عدم .

جز خدا هیچ نبود .

در نبودن ، نتوانستن بود .

با نبودن نتوان بودن .

و خدا تنها بود .

        هر کسی گمشده ای دارد .

                             و خدا گمشده ای داشت ...

نوشته شده در چهارشنبه ۱٦ تیر ۱۳۸٩| ساعت ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ| توسط زینب| نظرات () |

 

همه چیز برای من و تو می شکفد

برای من و تو

 

اولین اندیشه جهان می تواند از آن ما باشد

چون ما  عاشقیم و بهشت تنها برای ما آفریده شد

 

 

Only of thee and me till all shall fade

FOR ME AND YOU

 

Only of us the world's first thought can be;

For we are love, and heaven itself is made

only of thee and me

 

نوشته شده در پنجشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳۸٩| ساعت ٢:٤٢ ‎ب.ظ| توسط زینب| نظرات () |

 

زندگی گاهواره ای است که لالایی عشق را می سراید.
زندگی زیباست اگر زیبا ببینیم.
زندگی عینی ترین، ملموس ترین و واقعی ترین جلوه حیات است.
زندگی غزلی است که مطلعش تجربه است.
زندگی نهالی است که با صبر بار می دهد.
زندگی اندوخته ای است که زندگان قدرش نشناسند.
زندگی همان است که می اندیشی.
زندگی پازلی از ترکیب همین ثانیه هاست.
زندگی دایره ای است که به شعاع همت فرد رسم شده است.
زندگی سالی است که هزار فصل دارد.
زندگی عملی است که به توان بی نهایت تجربه می شود.
زندگی عمارتی است که سازنده اش سخت کو شانند.
زندگی بهشتی است که تو سازنده ی آنی.
زندگی نارگیلی است که پوشش سخت و درونش شیرین است.
زندگی فیلمی است که کارگردانی اش به دست ماست.
زندگی ماحصل تلاش امروز است.
زندگی فرمانروایی بر سرنوشت است.
زندگی ادامه دارد...

 

 

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٤ فروردین ۱۳۸٩| ساعت ٥:٢٥ ‎ب.ظ| توسط زینب| نظرات () |

ماجرای سفر من و خدا با دوچرخه!


زندگى کردن مثل دوچرخه سوارى است. آدم نمى افتد، مگر این که دست از رکاب زدن بردارد.

اوایل، خداوند را فقط یک ناظر مى دیدم، چیزى شبیه قاضى دادگاه که همه عیب و ایرادهایم را ثبت می‌کند تا بعداً تک تک آنها را به‌رخم بکشد.

به این ترتیب، خداوند مى خواست به من بفهماند که من لایق بهشت رفتن هستم یا سزاوار جهنم. او همیشه حضور داشت، ولى نه مثل یک خدا که مثل مأموران دولتى.

ولى بعدها، این قدرت متعال را بهتر شناختم و آن هم موقعى بود که حس کردم زندگى کردن مثل دوچرخه سوارى است، آن هم دوچرخه سوارى در یک جاده ناهموار!

اما خوبیش به این بود که خدا با من همراه بود و پشت سر من رکاب مى‌زد.

آن روزها که من رکاب مى‌زدم و او کمکم مى‌کرد، تقریباً راه را مى‌دانستم، اما رکاب زدن دائمى، در جاده‌اى قابل پیش بینى کسلم مى‌کرد، چون همیشه کوتاه‌ترین فاصله‌ها را پیدا مى‌کردم.

یادم نمى‌آید کى بود که به من گفت جاهایمان را عوض کنیم، ولى هرچه بود از آن موقع به بعد، اوضاع مثل سابق نبود... خدا با من همراه بود و من پشت سراو رکاب مى‌زدم.

حالا دیگر زندگى کردن در کنار یک قدرت مطلق، هیجان عجیبى داشت.

او مسیرهاى دلپذیر و میانبرهاى اصلى را در کوه ها و لبه پرتگاه ها مى شناخت و از این گذشته می‌توانست با حداکثر سرعت براند،

او مرا در جاده‌هاى خطرناک و صعب‌العبور، اما بسیار زیبا و با شکوه به پیش مى‌برد، و من غرق سعادت مى‌شدم.

گاهى نگران مى‌شدم و مى‌پرسیدم، «دارى منو کجا مى‌برى» او مى‌خندید و جوابم را نمى‌داد و من حس مى‌کردم دارم کم کم به او اعتماد مى‌کنم.

بزودى زندگى کسالت بارم را فراموش کردم و وارد دنیایى پر از ماجراهاى رنگارنگ شدم. هنگامى که مى‌‌گفتم، «دارم مى‌ترسم» بر مى‌گشت و دستم را مى‌گرفت.

او مرا به آدم‌هایى معرفى کرد که هدایایى را به من مى‌دادند که به آنها نیاز داشتم.

هدایایى چون عشق، پذیرش، شفا و شادمانى. آنها به من توشه سفر مى‌دادند تا بتوانم به راهم ادامه بدهم. سفر ما؛ سفر من و خدا.

و ما باز رفتیم و رفتیم...

حالا هدیه ها خیلى زیاد شده بودند و خداوند گفت: «همه‌شان را ببخش. بار زیادى هستند. خیلى سنگین‌اند!»

و من همین کار را کردم و همه هدایا را به مردمى که سر راهمان قرار مى‌گرفتند، دادم و متوجه شدم که در بخشیدن است که دریافت مى‌کنم. حالا دیگر بارمان سبک شده بود.

او همه رمز و راز هاى دوچرخه سوارى را بلد بود.

او مى‌دانست چطور از پیچ‌هاى خطرناک بگذرد، از جاهاى مرتفع و پوشیده از صخره با دوچرخه بپرد و اگر لازم شد، پرواز کند..

من یاد گرفتم چشم‌هایم را ببندم و در عجیب‌ترین جاها، فقط شبیه به او رکاب بزنم.

این طورى وقتى چشم‌هایم باز بودند از مناظر اطراف لذت مى‌بردم و وقتى چشم‌هایم را مى‌بستم، نسیم خنکى صورتم را نوازش مى‌داد.

هر وقت در زندگى احساس مى‌کنم که دیگر نمى‌توانم ادامه بدهم، او لبخند مى‌زند و فقط مى‌گوید،

«....رکاب بزن»

نوشته شده در یکشنبه ۱٥ فروردین ۱۳۸٩| ساعت ٢:٥٧ ‎ب.ظ| توسط زینب| نظرات () |


قالب وبلاگ : فقط بهاربيست